تبليغاتX
پروازه سفید
فاصله ها ......

 

اعتماد می کنم

اما ندارم

فاصله را می بینم اما چشمانم را میبندم

می ترسم

از فرداهای دور می ترسم

تو فقط می خندی

اما نه تو هم می ترسی

ساده گذشتنت را حس می کنم

ااز من و خاطره ها

شاید از فکرهای بلند خودت

می دانم

می دانم که می شکنم

اما نه

شاید فقط در حضور توست که شکست را حس میکنم

اما در پس اشک حلقه زده در چشمم

به اوج رسیدنت را می ستایم

با اینکه

در کنار تو بودن نبودن را به رخم می کشد

اما باز

می مانم و پابه پای تو می خندم

به کوچکی خودم

به بازی روزگار

 

                     باز می خندم

و تو خوشحال از این خنداندن

دگر بار بیشتر می خندانی

اما من فقط می خندم

خنده ای نه از سر ذوق

خنده ای از سر هیچ

                      وباز می خندم...........

 

 

 

|+| نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387 ساعت 18:8 توسط پروازه |



 

|+| نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387 ساعت 21:57 توسط پروازه



تولد

 

 

لحظه تاريخي تولد يک دلفين کوچولو

 

دلفين ها هميشه درشب و جاهاي تاريک و بدون پنجره

 زايمان مي کنند 

 

 

 

لحظه اي بي نظير که در آکواريم Oltremare در

شهر Riccione ايتاليا گرفته شده است.

معمولا بعد از يک سال حاملگي سخت دلفين

 کوچولو در شب و دور از چشم ديگران به دنيا

مي آيد


اما در Bottlenose dolphin  بطور غير منتظره اي اين

 اتفاق در روز و جلوي پنجره افتاد

 

 

 

دلفين کوچولو اول به پشت بيرون اومد (چون توانايي تنفس

 

 در آب را ندارد) و قابل ديدن شد و  بلافاصله شروع به شنا کرد

.
دلفين کوچولو سريعا شروع به شير خوردن مي کند تا بتواند

 واکسني براي سيستم دفاعي بدنش بسازد.

بچه دلفين تازه بدنيا امده حدود يک متر و بيست سانتي متر

 طول و شش کيلوگرم هم وزن دارد

 

 

 

اين دلفين کوچولوها چون در اسارت به دنيا آمده اند  علاقه اي

 به رهايي در آبهاي آزاد را ندارند و قسمتي از برنامه پرورش در

اسارت هستند که توسط انجمن باغ وحشها و آکواريم هاي

اروپا بر پا شده است

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387 ساعت 20:2 توسط پروازه |



خدا...........
 

 

حکومت خدا در درون و اطراف توست

نه در بناهای چوبی و سنگی

چوبی را به دو نیم کن تا مرا ببینی

سنگی را بردار مرا خواهی دید...

 

 

|+| نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387 ساعت 22:5 توسط پروازه |



دستبند

 

 

در زندگی دوستان خوبی نداشت همیشه بدترین

ضربه را از بهترین دوستانش خورده بود

همیشه اولش خوب بودن ولی بعد از مدتی رنگ

عوض می کردن.

هروقت به دوستانش فکر می کرد فقط

خاطره ای تلخ از آنها به یاد می آورد .

لحظه ای در فکر فرو رفت یاد روزی افتاد که بر حسب

اتفاق دستبند طلای سحرکه یکی از صمیمی ترین

دوستان دبیرستانش بود دستش جا موند.

به خونه که رسید اونو درجعبه زیور آلات خودش

گذاشت تا گم نشه .

صبح به سراغ جعبه رفت تا هر چه زودتر امانتی دوستش

رو پس بده اما هر چه گشت پیدا نکرد مستاصل به

در خونه سحر رفت و ماجرا رو تعریف کرد اما با چهره

متفاوتی از سحر و مادرش که همیشه می گفت

اونو مثل دخترهای خودش دوست داره روبه رو شد .

درمونده و هاج و واج قول داد که تا بعد از ظهر دستبند

رو هر جوری هست برگردونه .

همین طور که داشت دنبال راه حل می گشت با خودش

گفت حتی وقتی سالنامه خاطرات و نظراتمو که

یادگاری دوستا و معلمها م توش حک شده بودوبرام

با ارزش بودرو به سحر امانت دادم تا اونم بنویسه

و لی اون بعد از چند روز خیلی راحت بهم

گفت که گمش کرده من این رفتارو باهاش نکردم

حتی روزهای که بیرون می رفتیمو همه خرجها رو گردن

من می نداخت .

حتی روزهای که می خواستند مهمونی برن منو مجبور

می کرد که موهای مادر و خواهرشم درست کنم

با تمام اذیتهای که می کرد هیچ و قت این رفتارو

باهاشون نمی کردهمیشه براشون احترام قائل بود.

تو این فکر بود که به باجه تلفن رسید یاد یه دوست قدیمی

افتاد وقتی اون گفت می تونه پول خرید دستبند رو

بهش قرض بده خیلی خوشحال شد .

هر طلا فروشی که می رفت لنگه اونو داشتن ولی

مثل اون ظریف نبودن و حد اقل دو برابر اون وزن داشتن

آخر سر مجبور شد مقداری هم از خودش پول بزاره وبخره .

وقتی دستبند رو به دست سحر داد کاملا متوجه

برق چشمانش شد ولی اون و مادرش طوری رفتار کردن

که انگار کمتر از اونه و با قبولش دارن لطف بزرگی به

گردنش می کنند .

سر درد بدی به سراغش اومده بود به خونه که رسید

مادرش در مورد دستبندی که تو دستش بود از سوال کرد

تا چشمش به دست مادر افتاد با خو شحالی گفت این که

دستبند سحر...

 

اصلا دوست نداشتن دوباره باهاشون روبه رو بشه ولی

برای اثبات حرف و صداقتش مجبور شد بره .

وقتی دستبند رو به مادرش نشون دادو ماجرا

رو تعریف کرد به کل انکار کرد و گفت که دروغ می گه

و دستبند سحر به اون ظریفی نبوده

تو این اظهار نظر سحرو خواهرشم با مادرشون یک

کلام شدن اون فقط نگاشون می کرد بدون حرفی اومد

بیرون غرورشو شکسته شده میدید چه طور می شه

یه دفعه رو همه چیز پا گذاشت چه طور می شه

به خاطر طمع دل کسی رو شکوند...

 

یه دستبند مگه چقدر ارزش داره که آدم بخواد دروغ

بگه اونم به یه دوست...

با این اتفاق تصمیم گرفت رابطشو قطع کنه و همیشه

یادش بمونه که به هر کسی نباید اعتمادکنه. 

با یادآوری گذشته سرشو بلند کردو گفت خدایا واگذارشون

می کنم به خودت..

خدایا تقاص دل شکسته واشک حلقه بسته تو چشمامو

 بغض تو گلوموفقط تو می تونی بگیری.............

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 ساعت 20:47 توسط پروازه |